اسمم محمد از یک خانواده ی بطحایی ، به اصطلاح دانشجوی دانشگاه سمنان، ساکن و اهل دیار شلوغی به نام تهران گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمی داند، آن قدر تنهایم که بی تردید می دانم حال مرا جز غزلی تنها نمی داند!
درخت را به نام برگ بهار را به نام گل ستاره را به نام نور کوه را به نام سنگ مرا به نام کوچکم صدا بزن!